نه سال و چند ماه و چند روز از قرن بیست و یکم میگذرد که ظهور کرده است.
نامرد قرن بیست و یکم را می گویم !
نامرد قرن بیست و یکم با نامرد قرن بیستم فرق دارد ! فرقشان هم خیلی است !
نامردهای قرن بیستم کمی معرفت حالیشان میشد، اما امان از نامرد قرن بیست و یکم...
او اولین نامرد قرن بیست و یکم است که ظهور کرده است !
به گمانم آخرینشان هم باشد...
می شناسی اش ؟
نامرد قرن بیست و یکم گاه ( و البته و فقط و حتما فقط گاه ) ساده میگیرد دوست داشتن را... نه که ساده بگیرد... گاه جور دیگری دوست دارد... نه که جوردیگری دوست داشته باشد... گاهی یادش میرود که باید گفت دوست داشتن را... نه که یادش برود... گاهی خیال میکند همین که توی دلش دوست داشته باشد، همه میدانند...
نامرد قرن بیست و یکم حرفهایی میزند که باود کردنشان کمی سخت است... نه که دروغ باشند ها ! نه ! فقط کمی حرفهایش فرق دارد با حرفهای بقیه... گاهی با عقل جور در نمیآیند حرفهایش... گاهی هم حرفهایش شکل بهانه میشوند ! اما نه که بهانه باشند... همهی حرفهای نامرد قرن بیست و یکم راستِ راست است... از ته دل...
نامرد قرن بیست و یکم خیلی زود میترسد ! از سایههای سیاه و حرفهای تاریک... نمیشود به او خرده گرفت... کوچک است هنوز... اما در دلش ایمان دارد به روشنی...
نامرد قرن بیست و یکم خیلی زود دلش تنگ میشود و همین دلتنگیهاش میشود مایهی آزار و اذیت... تازه ! از هر یک عالمه باری که دلش تنگ میشود، تنها یک بارش را میگوید... دست خودش که نیست... نامردها هم دل دارند... حتی اگر نامرد قرن بیست و یکم باشند...
نامرد قرن بیست و یکم خیلی نامرد است !
خیلی !
می شناسی ام ؟
من نامرد قرن بیست و یکم هستم !