دلم هوای گریه داشت
آخه دلم توی خودش
هزار تا رنج و غصه داشت
دلم می واست که با یکی
یه کمی درد دل کنم
کمک کنه دست غم و
از دست دل ول بکنم
من منتظر بودم ولی
هیچ کی سراغم نیومد
نگاه من به در بود و
کسی به جز غم نیومد
من دیگه نا امید شدم
غمگین شدم یه عالمه
دیدم خدا کنارمه
حرفامو من به اون میگم
توی دلم یکی یکی
غصه هامو نشون می دم
گفتم بهش که ای خدا
خدای مهربون من
غصه های زیاد دارم
یه دردیه تو جون من
گفتم خدا چی کار کنم
با این همه درد غریب
با این همه غصه و رنج
با این همه مکر و فریب
گفتم خدا خسته شدم
از این همه روزای سرد
دلم داره می ترکه
از بس که روش نشسته درد
خدا بهم دو جعبه داد
یکی کوچیک بود و سیاه
اون یکی نقره ای بود و
خیلی قشنگ بود مث ماه
گفتش خدا غصه هاتو
تو جعبه ی سیاه بریز
شادیا و خنده هاتو
بچین تو نقره ای ، عزیز !
از اون به بعد هر وقت دلم
غصه دار و غمگین می شد
جعبه جای غمام بود و
هی اون باید سنگین می شد
اما چیزی بود که واسم
جالب بود و خیلی قشنگ
جعبه سیاه سبک بود و
نقره ای سنگین مث سنگ
یه روز که خواستم بدونم
راز دو تا جعبه چیه
رفتم سراغ جعبه ها
تاببینم توشون چیه
جعبه ی شادیای من
پر از گلای رنگی بود
پر از طراوت وسحر
پر از مهر و قشنگی بود
جعبه سیاه که وا شد
خیلی عجیب بودش برام
ته جعبه سوراخ بود و
ازش بیرون می ریخت غمام
گفتم خدا تو میدونی
کجان همه غمای من؟
گفتش خدا : عزیز من !
غمات همه پیش منن....


