باورش نمی شه که دوباره داره به شب می رسه !
وفتی داشت دور می شد ، حواسش به مسافتی که طی می کرد ، نبود . همین طور به جا به جایی . اصلا حواسش نبود که داره دور می شه !
اما وقتی می خواست برگرده ، نمی تونست تصور کنه که این همه دور شده ، حتی به نظرش می اومد که جا به جاییش خیلی بیشتر از مسافتیه که طی کرده !!
فکر برگشتن براش خیلی سخت بود ، ولی امید اینکه دوباره به شب برسه ، ترس از سختی ها رو براش کمتر می کرد .
شروع کرد به برگشتن !!!!
برگشتن تا دوباره به شب رسیدن ! تا دوباره دنیای تاریکی رو حس کردن و دوباره قشنگی های تاریکی رو با تمام وجود لمس کردن !
تو راه برگشتن ، چند بار دچار تردید شد ، ولی تقصیر خودش نبود ، شایدتقصیر بقیه بود ، زمزمه هایی که می شنید :
می خوای برگردی به شب ؟
می خوای بری تو تاریکی ؟
می خوای …؟
می خوای …؟
ولی اون به شب ایمان داشت ! این حرفا اگر چه یه خرده تو دلش شک میاورد و قدم هاشو سست می کرد ، اما نمی تونست اونو از تصمیمش منصرف کنه ! واسه اینکه اون شب رو می شناخت ، می دونست که شب تاریکه ! می دونست که تاریکی شب مقدسه ، پاکه .اون می تونست به تاریکی شب تکیه کنه ، می تونست تو تاریکیش تا بی نهایت بره ، بدون اینکه از دیده شدن بترسه ! می دونست که تاریکی شب ، تاریکی دلشو روشن می کنه !
حالا رسیده دم در شب ! می خواد بره تو ! می خواد دوباره یه ستاره باشه تو دل شب ….


