تبليغاتX
شب شرقی

شب شرقی

دل من پی چند قدم شب زیر ماه می گردد


 

 

 

پنجشنبه 31 مرداد1387

من !

 

 

- این عکس کیه ؟

- آرش

- این توپ مال کیه ؟

- آرش

- این ماشین کیه ؟ مال توِ ؟

- مال آرشه !

همینه ! همیشه همینه ! یعنی تا حالا که اینجوری بوده ، بعد اینشو نمی دونم . جواب آرش کوچولوی 2 ساله به این سوالا و سوالای شبیه اینا همیشه همینه !

برام خیلی جالب بود که از کلمه ی "من" تو جواباش استفاده نمی کنه . یه بار اینو به مامانش گفتم . مامانش گفت : " هنوز من رو نمی شناسه "

واسه چند لحظه کلی فکر آوار شد رو سرم . تموم جمله هایی که تو اون ها از "من" استفاده می کنم اومد تو ذهنم ... "من" ... "من"... به کار بردن "من" گاهی از روی عادت ، گاهی برای تاکید ،گاهی واسه اینکه بگم "هستم" و کلی گاه دیگه که من می گم "من" !!

ولی هر چی فکر کردم یادم نیومد از کِی "من" اومد تو زندگیم .

من از کِی "من" شدم ؟ ( یا شاید بهتر باشه بگم من از کی خودم رو تبدیل کردم به "من" ؟ )

احساس می کنم هر چی که بیشتر "من" میاد تو زندگیم ، احساس نیاز تو وجودم بیشتر بیدار می شه و با بیدار شدن این احساس خیلی چیزا از دست می ره و خیلی چیزا با توجیه "من " موجه می شه . این "من" می شم که می گم چی باید و چی نباید . این "من" می شم که می خوام و نمی خوام . این "من" می شم که هستم و این "من" می شم که خواهم بود ... و این "من" می شم که خیلی از چیزایی که خیلی خیلی وقت پیشا قول داده بودم یادم میره ...

پ.ن.1: روزای سختیه ... فکرای سخت ... سوالای سخت ... جوابای سخت تر ...

پ.ن.2: همیشه به بچه کوچولو ها حسودیم می شه که هنوز خیلی از روزایی که پیشش بودن نگذشته ...

پ.ن.۳: کاشکی یه روز : با وجودش ز من آواز نیاید که منم ...

پ.ن.۴: بعضی فکرا هستن که "من" به دلیل سخت بودن خیلی آسون رهاشون می کنم ! ( مباهاتِ نه چندان غیر احمقانه ی "من" ! )

 

 

اینجا رو سارای خط خطی کرده -  ساعت 1:6      | 


پنجشنبه 24 مرداد1387

؟



تا حالا فکر کردی به اینکه طرف راست بدنتو بیشتر دوست داری یا طرف چپشو ؟!

سه-چهار روزه که خودم خودمو گیج کردم با این سوال ! اینو می دونم که هر دو طرفو به یه اندازه دوست ندارم !! دلیل هم دارم واسه این حرفم که این دلیل واسه بیشتر آدما صادقه !


پ.ن. دلیلم دل و قلوه و اینا نیس !!



اینجا رو سارای خط خطی کرده -  ساعت 9:32      | 


یکشنبه 20 مرداد1387

!!!!!



خوب حق داشتم چند روز گذشته خفه شم از گرما !!!
پنج شنبه حدودای همین ساعت گرمای هوا 34 درجه بود !! اما امشب 22 درجه س !!
تاااازه ! 3 روزه برقا قطع نشده پس هوا بیشتر خنک تره !!

گوش شیطون کر !

اینجا رو سارای خط خطی کرده -  ساعت 22:7      | 


پنجشنبه 17 مرداد1387

مهم اینه ...

 

 

به خیالت می شه من

غافل از خستگی چشات بشم ؟

نکن اخماتو تو هم

تو بخند ، فدات بشم

نگو که دیگه بهار نیست

نگو که نمی شه خندید

توی این داغ تابستون

می شه خندید مث خورشید

چشاتو وا کن ، نگا کن

ببین آدمای خوبو

نگا کن طلوع صبحو

قرمز ناز غروبو

این جور که داره بوش میاد

لج می کنی عالی جناب

فکر نکنی کوتاه میام

باس بزنیم حرف حساب

اِ ! خوب می گم ، هولم نکن

تو با من یه شرط می بندی ؟

تو بخندی ، من می خندم

من بخندم ، تو می خندی ؟

یادم رفت ، اسمش چی می شد ؟

دور تس .. تسل ... تسلسل

حالا اسمش که مهم نیس

مهم اینه : خنده ی گل

مهم اینه که بخندی

تا دلت پر از صفا شه

بپری به سمت خورشید

تا دلت رنگ خدا شه

 

 

اینجا رو سارای خط خطی کرده -  ساعت 17:8      | 


چهارشنبه 16 مرداد1387

!!!!

 

 

ورای طاعت دیوانگان ز ما مطلب

که شیخ مذهب ما عاقلی گنه دانست

 

 

اینجا رو سارای خط خطی کرده -  ساعت 22:53      | 


دوشنبه 14 مرداد1387

عصیان !



گاهی وقتا که بقیه فکر می کنن باید هق هق گریه کنم ، قه قه می زنم زیر خنده ...



اینجا رو سارای خط خطی کرده -  ساعت 10:34      | 


جمعه 11 مرداد1387

لبخند می زنی ...

 

 اومدم ...

این جا چرا این جوریه ؟ جا همون جای قبلیه ، اما قیافه ی آدماش عوض شده ، همه شون خیلی شبیه هم شدن ، همه تون خیلی شبیه هم شدین . قبلنا که میومدم ، خیلی راحت پیدات می کردم . آخه می دونی ؟ تو سرتر از همه ای ، همیشه تو چشمی ، هر چی سعی می کنی خودتو قایم کنی ، باز من زودی پیدات می کنم و میام پیشت ...

اما ... اما امروز وقتی اومدم تو و نگا کردم ، امروز وقتی میام تو و نگا می کنم ، مثل قبل با نگاه اول پیدات نمی کنم ، با نگاه دوم و سوم و چهارم هم حتی !

ترس برم می داره . یه جورایی بفهمی نفهمی هول می کنم .

تو که هستی ، پس من چرا نمی بینمت ؟ نکنه ... نکنه ... نه ! یعنی رفتی ؟ یعنی بی خبر ؟ می دونم که نرفتی . کجا قایم شدی ؟ بیا بیرون ، دارم می ترسم . اینجا همه غریبه شدن . کجایی ؟

چشام هی می چرخن این ور و اون ور ، وامیستم .

دو قدم می رم جلو . وا میستم ، نگا می کنم .

سه قدم به عقب ، وامیستم ، نگا می کنم .

یه قدم به راست ، وامیستم ، نگا می کنم .

چهار قدم به چپ ، وامیستم ، نگا می کنم .

کوشی تو آخه ؟

نمی شه بدوم ، آخه ناجوره . ولی ... ولی اگه تا یه کم دیگه پیدات نکنم ، شروع می کنم به دویدن ، داد هم می زنم ! بیا دیگه ، بیا بیرون . آها...

آهان ! وای خدا ... یه آشنا دیدم .چه حس خوبی داشت . یه آشنا می بینم . چه حس خوبی داره . اون قدری آشنا نیست که برم باهاش حرف بزنم ، ولی اون قدری آشنا هست که دلهره ام کم تر شه ... می رم جلو.

30

نگا می کنم ، به بقیه ی آدما . هیشکی مث من سرگردون نیس ، چشای هیشکی مث من هراسون نیس ، از آشنا رد می شم . می رم جلو تر.

29

جلو تر

28

جلو تر

27

وامیستم . برمی گردم عقب . آشنا داره لبخند می زنه . با لبخندش چند قدم رفتم عقب . با لبخندش چند قدم می رم عقب .

26

25

24

وا میستم . می ترسم از عقب رفتن . برمی گردم عقب . می رم جلو .

23

22

جلو تر

21

20

می بینم ، یه نگاه آشنا . نفس می کشم . نگا می کنم به نگاه . نفس می کشم و می رم جلو

19

18

17

16

جلو تر

15

14

ترسم داره دوباره بیش تر می شه . چرا دیگه آشنا نمی بینم ؟

فکر شوم ... نکنه که رفتی ؟

تسلی ... نه ! تو که بی خبر نمی ری . تازه ! اگه رفته بودی که اشنا لبخند نمی زد ... نرفتی .

می رم جلو

13

12

11

کم کم دارم از دستت دلگیر می شم ، دلگیر که نه ... ناراحت ... ناراحتم نه ... اصلا هیچی ! فقط اگه زود تر پیدات کنم ، خوشحال تر می شم ...

10

9

می دونم نباید بترسم ، اما دست خودم که نیس ، خودش میاد . می دونم نباید بذارم که بیاد . اما اومده . می دونم ... می دونم باید بگم بره ...

می رم جلو

8

جلو تر

7

جلو تر

6

نفسم داره می گیره . قلبم داره تند تند می زنه . هوا سنگینه ، خیلی . نفس کشیدن سخته .

5

4

وامیستم ... می دونم ... یه نفس عمیق . چشامو می بندم . یه نفس عمیق دیگه . میدونم ... لبخند می زنم و چشامو وا می کنم

3

زورکی لبخندو رو لبم نگه می دارم

2

می خوام دوباره واستم و چشامو بندم . اما نمی تونم . اما نمی شه . پیدات کردم ! دیدمت ! پیدات می کنم ! می بینمت !

1

دیدی ؟ دیدی گفتم ؟ دیدی گفتم نرفتی ؟ دیدی گفتم پیدات می کنم ؟ دیدی گفتم تو از همه سرتری ؟

1

وامیستم . چشم تو چشمِ تو . نگا می کنی . لبخند می زنی . نگا می کنم . می خندم .

1

لبخند می زنی .

نفس می کشم . می گم سلام .

لبخند می زنی .

می فهمم سلام .

لبخند می زنی .

می گم اجازه هست ؟

لبخند می زنی .

می فهمم هست .

لبخند می زنی .

می گم ...

لبخند می زنی .

می گم ...

لبخند می زنی .

1

لبخند می زنی .

1

ل

ب

خ

ن

د

...

1

 

پ.ن.یکم. دیر شد ، حدود یه هفته ، یعنی 8 روز ، نه ، 9 روز ( 3 مرداد 87 )

پ.ن.دوم. نمی دونم چرا ، ولی ترسیدم از نوشتن همه چی و خیلی چیزا پاک شد ... نمی دونم کار خوبی بوده یا کار بدی ، اگه بد بوده ... لبخند می زنی ...

اینجا رو سارای خط خطی کرده -  ساعت 17:15      | 


سه شنبه 8 مرداد1387

مسیر



آن که می رود ، آری

و آن جا که می رود ، هرگز

حرمت راه

نثار پای رهرو باد .


" حسین پناهی "



اینجا رو سارای خط خطی کرده -  ساعت 18:44      | 


دوشنبه 7 مرداد1387

...




می شود با چسب چوب دو شیشه را به هم چسباند ؟؟



پ.ن. ( بی ربط ) خدا پدر بلاگفا رو بیامرزه که می شه واسه دو تا پست اسمای شکل هم گذاشت ، و گرنه شاید از نوشتن خیلی چیزا منصرف می شدم ...





اینجا رو سارای خط خطی کرده -  ساعت 8:58      | 


چهارشنبه 2 مرداد1387

...




می خواهم با باد دوست شوم

می دانی چرا ؟

می خواهم به او بگویم - البته اگر اجازه بدهی - گاهی ابر ها را بیاورد جلوی چشمانت

آخر می ترسم دلت بگیرد از دیدن این همه نامهربانی

خورشید آسمان من ...




اینجا رو سارای خط خطی کرده -  ساعت 13:11      | 


درباره ي من

خط خطی می کنم ...
همه ی سطوح را ...
جز سطح مواج لبخند هات در میان خط خطی های روزگار ...
 

پست الکترونيک

خط خطی ها

آبان 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
مهر 1386
تیر 1386
خرداد 1386
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
مرداد 1385

موضوع مطالب
لينک دوستان

شاعرانه ها
رودش (مهبان)
سهند ( هادی )
زندگی ( نوشزاد )
روز واقعه ( سلما )
کوهستان ( همایون )
نغمه های نو ( هامون )
از هر دری وری ( حسین )
زندگی طوفانی با هوای ... (سمانه)
یکتا ... ( بهناز )
گونش
متانویا
wonder
درد واره ها ( یه غریبه )
نور و نار ( دکتر عرفان نظر آهاری )
داستان کوتاه کوتاه ( سهیل میرزایی )
سارا شعر (دکتر محمد حسین بهرامیان )

قالب از

www.TakTemp.Com
عسل ح - نازنين